اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
- که می خواند
سرود رفتن و رفتن
- و بر نگشتنها
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم
" آی
"باز کن پنجره را!!
پنجره را می بندی
ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟
راه من راه تو نیست
گر چه با هم میرویم دست در دست
پاسخ داد:" مگر جز با اختیار است؟؟ "
باز پرسیدم: " علیم مطلق بودن چیست؟ "
پاسخ داد: " مگر جز با بی اختیاریست؟؟"
گفتم:" نمی دانم!"
گفت:" تا زمانی که می خواهی انسان بمانی بگو نمی دانم!! "
آن زمان که فکر های ما همه کمی شدند
آن زمان که خنده ی کودک کسی را به خود نزدیک نمی کند
آن زمان زمانی ست که دیگر دوستی را فقط کودکان می فهمند
آه ...
کاش کسی به کودکان می گفت:
" تاریخی که روی تخته سیاه ورق می خورد-اکنون تو-تاریخ آیندگان است."
شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند.
و دیگر گونه خدایی آفریدم.
آنان
به چرای مرگ خود آگاهند.
.
.
هیچ ندارم که بگویم...
برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش.
از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند.
از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست.
پایان
کتاب را به پایان برد.
صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ
دستمال ها حاضر
چشم ها آماده
نمی دانم کسی از خود پرسید:"چرا می گریم ؟" "نفر بعدی کیست؟ شاید من؟"
آه...
حال تنها ده روز گذشته است چه گویم که
... انسان و نسیان یک ریشه اند.
همه می گویند:"سرنوشت است دست ما نیست."
اما این بار سرنوشت در دستان من است.
همیشه حس پرواز مستم میکرد.
"لبخندی زد
... پرید."
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.
خود مبهوت نگاه
آن زمان را گویم که:
...
هیچ...
توان تعریفش را نیست.
بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.
پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.
بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:
اشهد و ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
دیگر صدای نیامد.
