تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا
جمعه 30 شهریور1386
آلبر کامو
در کل آدم ها خوبند تا بد ولی نکته این نیست.آدم ها کم . بیش نادانند و همین بیش و کم دانایی است که شرارت و فضیلت می نامیمش.اما بزرگترین شر چاره ناپذیر آن نادانی ست که خیال میکند همه چیز را می داند و بنابراین به خود حق کشتن می دهد.

نویسنده: صدرا در 4:41 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 16 شهریور1386
صدا
معلم گفت:

" صدایی که شما را یاد فصل ها بیندازد چیست؟ "

یکی گفت" باد " دیگری گفت: " خش خش برگ "

بعدی: " باران"

معلم پرسید:" حال صدایی که شما را یاد خود بیندازد چیست؟ "

کسی جواب نداد.

همه در فکر بودند.

نویسنده: صدرا در 9:13 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 9 شهریور1386
رد پا
گرما بسیار زیاد بود.

عطشش خاموش نمی شد.

و باز آب نوشید

 عطش هم چنان باقی بود.

صدایی شنید:" دوست "

عطش فرو کش کرد.

به ساعتش نگاه کرد.

ساعات زیادی بود در بیابان دل به دنبال چیزی برای خاموشی عطش روحش بود. 

نویسنده: صدرا در 12:35 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 1 شهریور1386
کابوس
او در کنار درختی افتاده بود و جان می داد.

مرد ترسیده بود.این کابوس را بارها دیده بود.

به کنار پنجره رفت.مردی در کنار درخت محبت گدایی می کرد.

نویسنده: صدرا در 3:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی